خرید بک لینک

درباره سایت

تکه هایی از وجود من که تو نمی بینیشان...

امکانات وب

داشتم قدم ميزدم،یاد تو افتادم.یاد اون روزایی که می گفتی وقتی راه می ری پات رو مستقیم زمین بذار.دلم ميخواست ميشد اون لحظه باهات حرف بزنم و بگم مرسي که اينو یادم دادی،هر وقت که دارم از يه جایی میگذرم ناخودآگاه توجهم به نحوه ی راه رفتنم جلب ميشه و مدام سعی میکنم اونجوري که تو میگفتی، مثه مانکن ها قدم بردارم.از اون روزها خیلی گذشته.تو الان زن و بچه داری.

کس ديگه ایی تو زندگیم بود که یادم داد همیشه بخندم،همیشه لبخند رو لبام باشه.با وجودی که هنوز گاهی باهاش حرف میزنم و داره مادر ميشه ولی هیچ وقت نتونستم ازش تشکر کنم.

یکی ديگه که تو زندگیم نقش داشته، لاله بوده.لاله جون ازت ممنونم که همیشه من رو به صبوری دعوت کردی،همیشه حرفام رو گوش دادی و باهام حرف زدی.

از مهمترین افراد زندگیم... خودش می دونه منظورم اونه.اینجا رو ميخونه... اینکه صبور باشم رو در عمل یاد بگیرم به خاطر اون بود.بهم یاد داد تصمیم اشتباه وجود نداره.من یاد گرفتم بتونم انتخاب کنم و پای انتخابم وايسم.اینو يه شب ياد گرفتم شبی که "م"تنها تو خونه تنهام گذاشته بود و من شال و کلاه کردم که برم خونه ی مادرش یا نه؟

از خانم ندا یاد گرفتم احساساتم رواز هم تفکیک کنم. یاد گرفتم احساساتم رو بیان کنم.یاد گرفتم بتونم حرف بزنم از اونچیزی که اذيتم ميكنه.اینکه من هم لیاقت دارم خوشحال باشم.

... اينو شاید بعدا ادامه بدم.

برچسب: نویسنده: نیکی نوروزی تاريخ: شنبه 27 شهريور 1395 ساعت: 23:22

صفحه بندی